تبليغاتX
شعرهای عاشقانه

شعرهای عاشقانه

باز مثل همه شب ها تنها و غمگین بودم

باز برای دیدنت آواره ترین بودم

سوالی مانده بر لبهای بسته ام

راستش را بگو ...تو را به این اشکهای خسته ام

تو شبهات که میری تو آسمون تنهایی هات

میشینی کنار ستاره هات

بینم یاد ما هم به فکرت میاد؟؟؟

تو آسمون پر ستاره ما هستیم بی ستاره

سرنوشت ما همینه که باشیم دربدر و آواره

گر چه خودم ندارم تو اسمون ستاره

اما بهانه ای دارم تا نگاش کنم دوباره

که شاید عزیزم داره میگرده دنبال یه ستاره

اما دنبال کدوم ستاره ؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت   توسط   | 


آن زمان که غم زندگی مرا متلاشی میکند

 

به تو می اندیشم به عظمت دریاها قسم


به آبی آسمانها قسم که دوستت دارم.


ای زندگی من


 بگذار در آسمان عشق تو پرواز کنم


بگذار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم


زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو


زندگی من امکان پذیر است.


نگذار عشقم این چنین خاموش شود

 

که حتی یادگاری از آن باقی نماند.

 

میدانم که خسته ای از تمام دردهایی

 

که ذره ذره روحت را آب کرد

 

ولی این را بدان که من همیشه در همه

 

حال در کنارت به یادت و عاشقت هستم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت   توسط   | 

ميون شهر قصمون صدای آشنایی نیست                تو جاده های عاطفه نشون رد پایی نیست

ستاره ی ترانه رو کسی دیگه تو شب ندید            یکی رو دفتر چه ی عشثق با رنگ تیره خط کشید

قلبای آدمای شهر خونه های سنگی شدن               تموم کوچه هامونم مسیر دلتنگی شدن

ترنم پرنده ها تو بغض باد شب شکست                  لشکر لحظه های شاد نیومده عقب نشست

تو این هیاهوی مهیب کسی به فکر دل نبود            کسی به یاد غربت این همه سوت دل نبود

حالا تو این شهر بزرگ مثل یه سایه بی کسم         میخوام بیام ببینمت باید به خونت برسم

                                     که خیلی سخته به خدا غریبه بودن تو وطن

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت   توسط   | 

اگر میدانستم دنیا انقدر بی وفاست هرگز چشم به این جهان نمیگشودم

اگر میدانستم عاشق شدن هجر و فراق و طپش قلب داشت عاشق

نمیشدم اگر باور میکردم به عزیز ترین کسی که در این دنیا علاقه مندم نمیرسم

به قصه ی عشقش گوش نمیدادم اه! ای خدای من این چه روزگاری بود که

برای من رقم زدی چقدر این دنیا بی وفاست ای دل درد بی وفایی و مهجوری

را هم کشیدی دیگر چه میگویی چشم به این جهان گشودن کار تو نبود میدانم

ان را بزرگی بود و از دست تو خارج ولی دل را چه میکنی؟

غم عشق جان سوزت را به که میگویی؟

ایا میخواهی مجنون دوم باشی و در فراق لیلی سر به بیابان بگذاری؟

ولی خیلی زیرک هستی ای دل چگونه این عشق را در خود جای دادی تویی

که به هیچ کس اجازه ی ورود نمیدادی ولی بی انصاف کمی هم به من فکر کن

مرا نمیبینی چه شده ام؟روز به روز زرد تر و نحیفتر میشوم هرچند عشق

شیرین است و گوارا ولی تو رابه خدا بس کن مرا اینگونه عذاب مده مرا

در اتش عشق مسوزان در اتش جهنم سوختن هزار بار بهتر از سوختن در

تب عشق است.زیرا در اتش جهنم سوختن دلیل بر گناه من است ولی عاشق شدن

چه گناهم بود جز این که قلبی پاک و مالامال از عشق داشتم؟

ولی ای کاش این قلب را هم نداشتم چگونه میشد اگر قلب من هم مانند دیگر

قلبها سنگ می بود و تیر هیچ عشقی در ان اصابت نمیکرد اما چه کنم که

خداوند این قلب را برای سوختن و عشق را برای سوزاندن خلق نموده وبس

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت   توسط   | 

انگاه که نگاهت را به سوی چشمهایم

با معجزه عشق چرخاندی من صید عشق تو گشتم

و در دام عاشقی به جای دست و پا زدن

 آرام به صدای قلبم گوش دادم

مهربانم ! نگاهت پلکهای مرا از حرکت باز استاد

و ضربان قلبم از یکنواخت زدن نجات داد

و تو در وجود من جایگاه عظیمی

همچون شاهزاده بر تخت فرمانروایی پیدا کردی

و بر بلندای خانه قلبم نشستی

و من همچون سربازی سر بر سجده

عشق تو بودم و حال از تو فرمان میگیرم

ای مهربانم ! آغوش گرمت

سردی تن رنجورم را خنثی می کند

و هنگامی که با عشق بر گیسوانم دست می کشی

و با برق نگاهت دلم را نوازش می کنی

من عطش عشق تو را در درونم

دو چندان می بینم و شوق دیدارت مرا

امید زنده بودن می دهد

و من اسوده که در این دنیای بزرگ

قلبی به یاد من در جسمی پر عاطفه می تپد

ای تکیه گاه ارامش بخش !

دوست دارم سر بر پنجره قلبت کوبم

و تو با مهربانی در به رویم باز کنی

و عشق مرا پذیرا باشی دوست دارم دست در استانت

و سر به شانه ات نهم تا لذت عاشقی را حس کنم

بهترینم ! من هر کجا که باشم فقط گرمی آغوش تو را خواهانم

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت   توسط   |